خرید بک لینک
تا اواسط هفتة بعدی خبری از دوستم نشد و من بهشدت عصبی بودم و خودم هم نمیخواستم با او تماس بگیرم. یکی از همان روزها وقتی به خانه آمدم، همسرم گفت که دوستم تماس گرفته و من بایستی تا قبل از ظهر خودم را به کارخانه برسانم. خوشحال شدم و خیلی سریع خودم را به دفتر کارش در ساختمان مرکزی کارخانه رساندم.
وقتی وارد شدم، بهغیر از دوستم که همسن من بود، چهار نفر دیگر را نیز ملاقات کردم که حداقل ده تا بیست سال از من بزرگتر بودند و بعدها فهمیدم که اعضای هیأت مدیره هستند. همگی دور یک میز مستطیلشکل قدیمی نشسته بودند و گویی صحبتهای خودشان تمام شده بود و تنها منتظر من بودند. بهمحض اینکه روی یکی از صندلیها نشستم، احساس کردم بدنم سرد شده؛ آنها میخواستند با من مصاحبه کنند. از اینکه بدون آمادگی قبلی باید به آنها پاسخ میدادم، حس خوبی نداشتم. تنها کسی که جواب سلامم را داد، همان دوست قدیمیام بود. بقیه فقط نگاهم میکردند و هرکدام با خودکارهایشان چیزهایی را روی ورقههایی که جلویشان بود یادداشت میکردند. نمیدانم چرا، ولی در آن لحظه به یاد زندانهای معروف افتاده بودم و لحظة بازجویی. استرس داشتم، پیشانیام عرق کرده بود و صدایم میلرزید.
مصاحبه شروع شد، آنها سؤالاتشان را پشتسرهم و بدون نوبت میپرسیدند، انگار باهم هماهنگ نشده بودند و حتی بعضی وقتها سؤالات تکراری نیز میپرسیدند:
چند سال داری؟
ازدواج کردی؟
مدرک تحصیلی ات؟
سابقه کارت چیست؟
چرا از شغل قبلی بیرون آمدی؟
رضایتنامة شغلی از کارقبلیات داری؟
با تولید چقدر آشنایی؟
آیا فروش بلدی؟
کاش مدرک تحصیلی ات در یکی از رشته های فنی و مهندسی بود!
تاکنون قرارداد کاری بستهای؟
آیا میدانی با کارگران بیسواد و بدقلق چگونه باید برخورد کنی؟
و ...
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن

برچسب: فصل سوم کتاب ریاضی هشتم,فصل سوم کتاب دانش خانواده,فصل سوم کتاب رفتار سازمانی رابینز,فصل سوم کتاب ریحانه بهشتی,فصل سوم کتاب فیزیک اول دبیرستان,فصل سوم کتاب علوم دوم دبستان,فصل سوم کتاب اخلاق خانواده,فصل سوم کتاب هشتم,فصل سوم کتاب ریاضی نهم,فصل سوم کتاب علوم اول راهنمایی, نویسنده: مینا محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 9:03

صفحه بندی