خرید بک لینک
خاطرات تلخ و شیرین بسیاری را از آن روزها بهیاد دارم. در آنجا کار بسیار سختتر از ادارة دولتی بود؛ سهامداران از کمترین میزان پول بهراحتی نمیگذشتند، در مقابل آنها برای هر فعالیتی باید توجیهی منطقی و اقتصادی داشته باشی. اين درحالي بود که من خودم را يک مديراجرایي ميدانستم و بهشدت از مسائل و مباحث بازرگاني و مالي گريزان بودم و همين مسأله مرا با مشکلات زیادی مواجه ميکرد.
بعدها آموختم که قلب يک شرکت خصوصي، فروش، بازرگاني، مباحث مالي و آگاهي از روشهاي کارکردن با پول و سرمايه است؛ چيزي که شايد اکثر مديران جوان يا کارآفرينان نسبت به آن بيتوجه و بياعتنا هستند.
در آن دوران، من بهعنوان يک مدير اجرایي، هرروز با مسألهای روبرو میشدم، ازجمله اعتصاب کارگران، زدوخورد بین آنها، دزدی، شکایت به ادارة کار و بیمه، درخواستهای وام و ... و مدیرعامل شرکت یعنی دوست قدیمیام نیزحاضر به آموزش افراد و کارکنانش نبود و اصلاً توجهی به نیازها و خواستههای آنها نداشت.
در آن کارخانه، مدیری را قوی میدانستند که بیشتر داد و فریاد کند و بههرنحوی کارگران از او حساب ببرند. حتی یادم میآید روزهای اول که به روشی علمی و منطقی میخواستم میزان ضایعات خط تولید را محاسبه کنم، با خندة دوستم مواجه شدم. او گفت:
ـ کارگران، ضایعات را مخفی میکنند یا بهطور پنهانی آنها را میفروشند و ما تاکنون نتوانستیم میزان دقیق ضایعات را محاسبه کنیم، فقط چند باری مچ کارگران را درحین خارج کردن ضایعات از کارخانه گرفتیم. حتی یک بار که برای درختکاری، محوطة کارخانه را میکندیم، مقدار زیادی ضایعات پیدا کردیم. درضمن اگر کارگران بفهمند که تو میخواهی میزان ضایعات را بسنجی، از راههای مختلف تو را اذیت خواهند کرد.
با اینحال من با استفاده از اعداد، ارقام، اسناد و مدارک مربوط به مواد اولیه، میزان توليد و فروش، تاحدی میزان ضایعات را برآورد کردم، اما نتایج بهدست آمده با واقعیات موجود متفاوت بود. یک روز که درحال وزن کردن ضایعات انباشتهشده در سالن تولید بودم تا با اعداد و ارقام خودم مقایسه کنم، یکی از کارگران با لحنی تمسخرآمیز گفت:
ـ مهندس گشتم ندیدم، نگرد که نیست!
خیلی قاطع گفتم:
ـ بهجای مسخره کردن درست کار کنید تا این همه ضایعات رویهم جمع نشود.
یکدفعه سروصدای کارگران بلند شد و انگار که از قبل هماهنگ شده باشند شروع کردند به بدوبیراه گفتن به سهامداران و مدیران. ترسیده بودم و نمیتوانستم اوضاع را آرام کنم. یکی از آنها که صدایش از بقیه بلندتر بود فریاد کشید:
ـ تا کی ما باید جان بکنیم تا آقایان هیأت مدیره زیر کولر بنشینند و لذت ببرند؟ تا کی ما باید از شکم خانوادههایمان بزنیم و در جيب آقایان سود بریزیم؟
خوشبختانه چند نفر از میان خودشان که قبلاً از شرکت و از اعضای هیأتمدیره کمکهای مالی و وام گرفته بودند، دوستانشان را به آرامش دعوت کردند و فضا دوباره آرام شد؛ اما زنگ صدای آن کارگر ناراضی، همیشه در ذهن من ماند. نمیدانستم چرا آنها چنین باوری دارند، ولی هرچه که بود اینگونه جملات در میان کارگران بسیار رایج بود، تاجاییکه خودم نیز گاهی اوقات به آن میاندیشیدم.
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن

برچسب: فصل سوم کتاب ریاضی هشتم,فصل سوم کتاب ریاضی نهم,فصل سوم کتاب دانش خانواده,فصل سوم کتاب رفتار سازمانی رابینز,فصل سوم کتاب ریحانه بهشتی,فصل سوم کتاب فیزیک اول دبیرستان,فصل سوم کتاب علوم دوم دبستان,فصل سوم کتاب اخلاق خانواده,فصل سوم کتاب هشتم,فصل سوم کتاب علوم اول راهنمایی, نویسنده: مینا محمدپور تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 16:28

صفحه بندی