الآن بهطور دقیق بهیاد نمیآورم که به سؤالات آنها چه پاسخهایی دادم، تنها میدانم که نهایت سعی خودم را کرده بودم که در مصاحبه قبول شوم، چراکه مسئولیت فرزندم برایم خیلی مهم بود.
بعدها متوجه شدم که این آقایان جزو سرمایهداران بودند و تعداد زیادی شرکت و کارخانه داشتند. دوست من هم مدیرعامل یکی از شرکتهای آنها بود. در ابتدا احساس خوبی نسبت به آنها نداشتم، ولی بعدها که متوجه شدم همان افراد، چگونه از صفر به اینجا رسیدهاند، چه کارهای بزرگی انجام دادهاند و چه کمکهایی را به افراد نیازمند کردهاند، برایشان احترام خاصی قائل شدم.
روز بعد دوستم تماس گرفت و گفت:
ـ حمید جان، اعضای هیأتمدیره از تو خوششان آمده، ولی بهنظر آنها پست مدیریت کارخانة جدید برای تو هنوز زود است. آیا حاضری مدتی را بهعنوان سرپرست تولید پیش خود من کار کنی؟
ـ حقوقش چقدر است؟
ـ آنقدری که تو و خانوادهات را زنده نگه دارد.
خندیدم و قبول کردم و قرار براین شد که فردای آن روز با مدارک لازم، خودم را به کارگزینی شرکت معرفی کرده و قرارداد ببندم.
در آنجا دو سال بهعنوان سرپرست تولید در شیفت، و بعد دو سال بهعنوان مدیرتولید، سه سال بهعنوان مدیرفني و تعمیر و نگهداری و پس از آن سه سال بهعنوان مدیر کارخانه در شرکت اتصالات پولیکا کار کردم. بعدها متوجه شدم آنها چقدر زیرکانه و ظریف، یک برنامة درازمدت برای من چیده بودند و با تغییر جایگاههای شغلی، من را برای مدیریت مجموعههاي بزرگترشان آماده میکردند.
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن
برچسب: فصل سوم کتاب ریاضی هشتم,فصل سوم کتاب ریاضی نهم,فصل سوم کتاب دانش خانواده,فصل سوم کتاب رفتار سازمانی رابینز,فصل سوم کتاب ریحانه بهشتی,فصل سوم کتاب فیزیک اول دبیرستان,فصل سوم کتاب علوم دوم دبستان,فصل سوم کتاب اخلاق خانواده,فصل سوم کتاب هشتم,فصل سوم کتاب علوم اول راهنمایی,
نویسنده: مینا محمدپور
تاريخ: جمعه
16 مهر
1395 ساعت: 16:29