خرید بک لینک
یک لحظه به خودم لرزیدم. یعنی آنها هم برای این همه خدمت صادقانه، ارزشی قائل نمیشوند؟! نمیدانستم چه باید بگویم یا چه تصمیمی باید بگیرم. در فکر بودم که دوستم پرسید:
ـ طی این مدت، خریدوفروشی را برای خودت انجام دادهای؟
ـ بله، تا الآن سه بار ماشینم را عوض کردهام و هربار ماشین قدیمی را فروخته و ماشین جدیدی خریدهام.
ـ بسیار خب، در این چند معامله، بیشتر برنده بودهای یا بازنده؟
ـ سعی خودم را کردهام که برنده باشم.
ـ اشتباهت در همینجاست. تو باید نهایت سعی خودت را بکنی که هردوطرف برنده باشند. دقیقاً مثل همین الآن که میخواهی تصمیم بگیری پیشنهادی را بپذیری یا نه. آنها باتوجه به کاراییات و اعتمادی که به تو دارند میخواهند مسئولیت بزرگی را به تو بدهند. مسلماً پذیرفتن این مسئولیت برای تو دردسرهایی خواهد داشت و برای همین حقوق خوبی را برایت درنظر دارند. بهموازات این امر تو بسیاری از نکات ظریف یک کسبوکار بزرگ را میآموزی و بهصورت جهشی رشد میکنی؛ این نتیجة کوچکی نیست.
صحبتهایش خیلی بهدلم نشست. راست میگفت، حتی اگر میخواستم روزی برای خودم کسبوکاری راهاندازی کنم به این تجربیات نیاز داشتم. بهمحض اینکه این فکر از سرم گذشت، دیگر هیچ پیششرطی برای پذیرفتن مسئولیت مدیرعاملی در ذهنم نبود.
برایم خیلی جالب بود، شاید اولین باری بود که داشتم برای آیندة خودم یک تصمیم جدی و طولانیمدت میگرفتم. چهچیز از این بهتر که من تمام مشقات این شغل را با کمال میل بپذیرم، تا وقتی خواستم نصیحت استادم را عملی کرده و برای خودم کسبوکاری راه بیندازم، تجربههای لازم را داشته باشم. تنها چیزی که آزارم میداد این فکر بود که صحیح نیست آدم برای رسیدن به اهداف شخصی خودش، در طول مسیر از دیگران نردبانی بسازد. آنها روی من حسابی درازمدت باز کرده بودند و این از انصاف بهدور بود که من آنجا را فقط برای تجربهاندوزی خودم بخواهم. البته شرایط بهگونهای رقم خورد که تصمیم شخصی خودم عملی نشد، ولی درهرصورت این افکار تا مدتها در ذهن من میچرخید.
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن
برچسبها: کتاب, تا مدیریت, مربی بهره وری
|+| نوشته شده توسط رضا جوشن در |

برچسب: نویسنده: مینا محمدپور تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:38

صفحه بندی