آن روزها اصطلاحی را برای خودم ساخته بودم و به کسانی که مثل من یا همکارانم زندگی میکردند، میگفتم «کارمندصفت». از این اصطلاح متنفر بودم و همیشه از اینکه بگویم من کارمند هستم فرار میکردم، درحالیکه واقعیت همین بود.
بهخاطر دارم روزی را که مدیر اداره صدایم کرد و گفت:
ـ شنیدم اصطلاح «کارمندصفتی» را تو ساختهای. درست است؟
ـ بله قربان!
ـ خب، بگو ببینم منظورت چیست و مگر کارمندی چه اشکالی دارد؟
احساس بدی داشتم. نمیدانم چه کسی به او گفته بود. دلم را به دریا زدم و گفتم:
ـ قربان، کارمندصفت کسی است که همیشه به مافوق خودش میگوید قربان! کارمندصفت کسی است که باتوجه به میزان دریافتیاش، نمیتواند آرزوهای بزرگی داشته باشد. کارمندصفت کسی است که هرقدر هم در راستای اهداف سازمانش کار کند، نتایجش را در زندگی شخصی خود نمیتواند ببیند. کارمندصفتی یعنی اینکه فقط یاد بگیری چگونه توجه رئیست را جلب کنی و بهجای کار کردن در ساعت کاری، در وقت اضافهکاری در اداره بمانی و وظایفت را انجام دهی. کارمندصفتی یعنی دائماً مواظب همکارانت باشی تا کسی از تو پیشی نگیرد یا بدون اطلاع تو کوپنی در اداره توزیع نشود. کارمندصفتی یعنی اطاعت از مافوق و جلب رضایت او بدون اینکه نظر خودت را اعمال کنی یا حتی حق چنین کاری را داشته باشی.
چهره مدیر برافروخته شده بود، حرفم را قطع کرد و گفت:
ـ آقای اشکان شما یکی از مدیران خوب این مجموعه هستی، چرا این حرفها را میزنی؟!
ـ آقای رئیس همینکه من الآن باید برای جواب به شما بترسم، این خودش نوعی کارمندصفتی است.
البته بعدها متوجه شدم که این ادارات و مدیران نیستند که از ما یک کارمندصفت میسازند، بلکه خودمانیم که این بلا را سر خودمان میآوریم.
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن
برچسب: فصل دوم کتاب ریاضی دهم,فصل دوم کتاب ریاضی هشتم,فصل دوم کتاب ریاضی هفتم,فصل دوم کتاب ریاضی نهم,فصل دوم کتاب زیست دهم,فصل دوم کتاب زیست سوم دبیرستان,فصل دوم کتاب زیست دوم دبیرستان,فصل دوم کتاب منابع انسانی میرسپاسی,فصل دوم کتاب علوم هفتم,فصل دوم کتاب مدیریت استراتژیک دیوید,
نویسنده: مینا محمدپور
تاريخ: يکشنبه
28 شهريور
1395 ساعت: 9:03