خرید بک لینک
احساس میکردم بهترین جملات زندگیام را میشنوم. فکر کردم دیگر نیازی ندارم بعد از کلاس، وقت استاد را بگیرم اما اینها جملاتی بودند که واقعاً نیاز داشتم بشنوم و از شنیدن آنها سیر نمیشدم. چنان سکوتی بر کلاس حاکم شده بود که تا آن روز در هیچ کلاسی ندیده بودم. استاد ادامه داد:
ـ شما بهترینهای این مملکت هستید و بهجای هر کار دیگری و با تمام مشکلات و مشقات زندگی، اکنون در دانشگاه مشغول به تحصیل هستید. این مملکت بر روی شما سرمایهگذاری کرده و حال نوبت شماست که جواب آن را بدهید. هزینه این کلاسها و ... از پول پدران و مادران شما، مالیاتها، ذخایر و منابع این کشور تأمین شده است. خدا را خوش نمیآید که بازهم توقع داشته باشید. بهجای شکوه و شکایت، از همین امروز خود را تغییر دهید. برای رسیدن به اهدافتان باید خود را دگرگون کنید. موقعیت و وضعیتی که شما اکنون در آن حضور دارید، نتیجة ذهنیات و عادات شما در گذشته بوده و بایستی برای بهبود این وضعیت، این ذهنیتها و عادتها را بررسی کرده و هرجا که لازم باشد آنها را تغییر دهید.
ساعت ۹:۳۰ شده بود ولی انگار هیچیک از دانشجویان نمیخواست کلاس را ترک کند. دکتر همدانی به ساعت خودش نگاهی کرد و با حالتی بغضآلود گفت:
ـ اگر همین حالا فرد مهمی، مثلاً ریاست دانشگاه به هریک از شما مأموریتی بدهد تا برای دانشگاه انجامش دهید، شما بدون اینکه به موانع و محدودیتها چشم بدوزید، دستبهکار میشوید چرا که می دانید مقام قدرتمندی، این مأموریت را داده و شما را حمایت می کند، بنابراین احساس میکنید انسان مؤثری برای دانشگاه و دانشجویان هستید، اما بیشتر ما انسانها مأموریتی را که خداوند در زندگی برایمان تعریف کرده، فراموش کردهایم و در برخورد با اولین مانع، خسته و درمانده میشویم؛ درحالیکه بالاترین قدرت هستی ما را حمایت میکند. اگر میخواهید عاشقانه شروع به قدم گذاشتن در مسیر رشد و تعالی کنید، مأموریت خود را دریابید، دراینصورت هیچچیز نمیتواند راه شما را سد کند. اگر کاری کنید که احساس مؤثربودن در شما بهوجود آید، دیگر هیچ بحرانی نمیتواند شما را از پای درآورد.
ناخودآگاه شروع به دستزدن کردم و بعد تمامی بچهها ایستادند و استاد را بهخاطر سخنرانی شیوا و دلنشینش تشویق کردند. او بهسمت در کلاس بهراه افتاد و مرا نیز با نگاهش دعوت به همراهی کرد. در راهرو هیچ سخنی بین ما ردوبدل نشد. هیجانزده بودم و خوشحال از اینکه در آن لحظه آنجا بودم.
آبدارچی دانشکده برای من و استاد چایی آورد و روی میز گذاشت، وقتی میخواست برود از او پرسیدم:
ـ آقای نوروزی اسم کوچک شما چیست؟
لبخندی زد و گفت:
ـ اسمم رضاست.
سپس اتاق را ترک کرد. دکتر همدانی خندید و گفت:
ـ معلوم است درسهای امروز را خوب ازبرکردی. میدانی پسرم ما انسانها درطول سالهای زندگیمان با آدمهای مختلفی مواجه میشویم که با نگاهی عادی نباید رابطهای با آنها برقرار نماییم، درحالیکه خیلی وقتها محبتی کوچک میتواند باعث نتایجی شگرف شود.
ـ استاد با اینکه از حرفهایتان سیر نمیشوم و خیلی به شنیدن آنها نیاز دارم، اما چون میدانم که شما مشغلههای زیادی دارید، نمیخواهم مزاحمتان باشم.
با لبخندي گفت:
ـ مگر تو توقع نداری دانشگاه بهغیر از مفاهیم تئوری، درسهای دیگری هم بدهد؟ پس من هم امروز را میگذارم بهحساب خدمات پس از فروش این دانشگاه.
سپس گوشی تلفن را برداشت و به تلفنخانة دانشکده پیغام داد که هیچ تماسی را به او ارتباط ندهند. با این کارش مرا واقعاً خجالتزده کرده بود. در آن لحظات متوجه نبودم که او با این کارهایش دارد بزرگترین درسهای زندگی را برای آیندهام میدهد.
ادامه دارد ...

برچسب: فصل دوم کتاب ریاضی دهم,فصل دوم کتاب ریاضی هشتم,فصل دوم کتاب ریاضی هفتم,فصل دوم کتاب ریاضی نهم,فصل دوم کتاب زیست دهم,فصل دوم کتاب زیست سوم دبیرستان,فصل دوم کتاب زیست دوم دبیرستان,فصل دوم کتاب منابع انسانی میرسپاسی,فصل دوم کتاب علوم هفتم,فصل دوم کتاب مدیریت استراتژیک دیوید, نویسنده: مینا محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 9:03

صفحه بندی